شاه پسر اریایی

یادگاریهایی برای پسرمون تا باهاشون زندگیش را بهتر بشناسه

نمایشگاه خلاقیت



[ موضوع : ]
[ شنبه 9 / 12 / 1393 ] [ 12:04 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
سکون

میگی:دوووووخ.

محمد میگه:دووخ نه دوغ.غ..دووغ.

یکم در موردش فکر میکنی لیوانتو بالا میاری و میگی:غ دووغ میخوام.

میگم اسم این چیه:میگی غ دووغ.

تو دلم مبگم کاش همینجوری بمونی...



[ موضوع : ]
[ شنبه 9 / 12 / 1393 ] [ 11:52 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
قهرمان

رفتیم دم در مهد چشات خیسه،سرده لپات و نوک دماغت قرمز شده.تند تند میگی:بوس،بوس.از کنار صورتم مقنعه ام رو میزنی کنار و محکم میبوسیم.با یه تن تلخ تو صدات و یه خنده تلختر میگی،داریم با هم همکاری میکنیم من میرم مهد تا تو بری دانشگاه...

از همه سنگینتر برام اینه که وقتی بغلم میکنی با دست کوچیکب چن تا میزنی یه پشتم ینی نترس، من کنارتم .هواتو دارم

نمیدونی که با این حرفات ، کارات روزم رو گم میکنم...



[ موضوع : ]
[ جمعه 14 / 9 / 1393 ] [ 10:52 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط و فقط برای کیان




[ موضوع : ]
[ جمعه 14 / 9 / 1393 ] [ 10:43 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
من و تو فقط 1


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط و فقط برای کیان




[ موضوع : ]
[ جمعه 10 / 5 / 1393 ] [ 11:17 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
....

دست و پاهاتو تو هم جمع کردی تا تو بغلم جا بشی سرتو رو شونم گذاشتی بهت میگم:کیان وقتی ازدواج کردی دیگه چشماتو ببند.

میگی:چرا؟ینی چی ببندمشون؟

ومن تو خلا فرو میرم چه طور اینو برات توضیح بدم یا وقتی بزرگتر شدی چطور یادت بدم تا وفادار باشی....

فک میکنم لازم نیست بهت یاد بدم چون اینو میتونی ازم یاد بگیری قلبم.



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 16 / 4 / 1393 ] [ 11:10 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
وقفه

یه وقفه چن ماهه از اخرین مطلبی که برات نوشتم میگذره.روزمره ها یکم بهم سخت گرفتن قلبم والا تو همون کیان شاد و پرانرژی که بودی هستی و این منم که دارم غرق میشم.

بهت میگم:کیا من چه کار خوبی کرده بودم که خدا تو رو بهم داد؟تو در حالیکه سرگرم بازی با لوگوهاتی میگی:نمیدونم شاید ظرفارو شستی.زبان



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 16 / 4 / 1393 ] [ 11:04 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
موی طلایی

بردمت حموم.موهای طلاییت براق شده و دوباره اون صورت مظلومت پیدا شده.نازت میکنم و بهت میگم:کی این موهای طلایی قشنگو بهت داده...

تو میگی:خدا بهم داده.کنده بعدا با چسب چبسونده به کلم.

ینی این استدلال رو کی بهت یاد داده من موندم.



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 12 / 1 / 1393 ] [ 9:12 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
چن روز عید

عید شده و ما مث همیشه خونه ایم.

امیدوارم این سال برات سال خوبی باشه البته تصمیم گرفتم بعد از تعطیلات شونزه روزه!!!!تو رو ببرم مهد و امسالت بنظر میاد متفاوت تر از سه سال گذشتت باشه.

دوست دارم هزارتا کار جدید تو سال جدید برات بکنم ولی میخوام تا چهار سالگیت صبر کنم.میدونم تو خیلی موفق میشی اخه تو ذره ای از وجود منیعینک

پ.ن:برا مهد ازمایش انگل دادی تو تاکسی با صدای بلند و اعتماد بنفس کامل میگی:مامان داریم میریم پیپیمو اقای دکتر امپول بزنه که برم مهد کودک!

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 8 / 1 / 1393 ] [ 1:58 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
مادرم دیگه

تو تلویزیون مرده بچشو محکم بغل میکنه و میگه:قربونت برم عزیزم.

پشت به من نشستی و داری به صداها گوش میدی،زیر لب میگی:خدا چرا دو تا به من نداد؟

من همیشه وقتی یه کار بامزه ودوست داشتنی میکنی اینو بهت میگم:چرا خدا یدونه از تو بهم داد چرا دوتا ازت بهم نداد؟؟!!



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 22 / 11 / 1392 ] [ 7:03 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
مسافرت

دیروز برگشتیم اولین بار با قطار مسافر شدیم و رفتیم خونه مامان با امیر علی و شیرین به این مسافرت خوشبین نبودم چون تو هواپیما کلی اذیت میشدی و حالا قطار که ساعتشم طولانی تر بود و من با ترس و لرز قبول کردم ولی به خیر گذشت و هیچ کدوم اذیت نشدیم مخصوصا که کوپه کامل گرفته بودیم وجامون خیلی راحت بود.

برای تو خوب بود کلی با دایی من و دایی خودت بازی کردی و تقریبا هرروز دوبار سه بار پارک میرفتی وشهر بازی اونجا هم خیلی برای سن شما بازی داشت.هرچند سرماخوردگی شامل حال ما دوتا شد ولی هوای مشهد حسابی گرمه و حس خونه بودن حال ادم رو جا میاره.

امشب هم بابایی از مسافرت کاریش میاد و شنه دوباره همه چی میفت رو غلتک.

پی نوشت:چشمم رو که میبندم تو ذهنم از این مسافرت یه هفته ای فقط چشمهای قرمز مادرم یادم میاد.

_درسته که دوره ولی هست



[ موضوع : ]
[ جمعه 4 / 11 / 1392 ] [ 1:05 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
همدردی

انگشتم رفته لای در ماشین.کبود شده و درد میکنه حالا میفهمم بچم تو اون روزا که انگشتش مثل من شده بود چقدر اذیت شده.

خود نوشت:عزیزم ماشین دو در داشتنم این چیزا رو داره همچین انگشت له میکنه که ضحاک با اهنشاش نمیکرد.



[ موضوع : ]
[ جمعه 13 / 10 / 1392 ] [ 10:18 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
مامان لوگو

توی یه ظهر بارونی پاییزی کیان داره با لوگوها بازی میکنه:یه ماشین،یه بابا،یه کیان و یه بستنی!!!

 

من:پس من کوشم؟؟!!

کیان:دیگه جانیست خب تو رو چرخ ماشین بشین!!

بعد از یه نیم ساعتی گفت:فهمیدم!!!!!!!بستنی رو میگیرم تو دستم تو بشین تو ماشین.

و همینطور که واضح و مبرهنه کلی ازین کار خسته شده!!

ولی درپایان مامانشو راضی کرد.قلبماچ



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 8 / 8 / 1392 ] [ 12:03 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
نکته انحرافی

داریم نهار میخوریم میگی:آآآآب.....آآآآآب.....آآآآب

میگم:به جای اینکه مث کلاغ اب اب کنی بگو مامان لطفا بهم اب بده.

تو:مامان لطفا بهم اب بده.

یه چن دیقه بعد دوباره اب اب میکنی بهت میگم چی بهت گفتم بگی؟

میگی :مث کلاغ اب اب نکن.

من:ابرو

تو:عینک



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 17 / 7 / 1392 ] [ 3:17 PM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
بهونه خاله

باباییت بعد دو روز مسافرت کاری اومده داریم میریم که بخوابیم خاله شیرین و امیرعلی هم تو اتاق کناری سعی میکنن با وجود بهانه گیریهای تو بخوابن.

میخوای بری پیش خاله جونت بخوابی و من اجازه نمیدم.بابا وارد عمل میشه میاد کنارتو و بهت میگه ببین انگری بردهای بالشت تنها میشن و از این حرفا ولی دل تو برحم نمیاد

تو در جواب:ببین هر شب تو تختم میخوابم ببین چقد تو تختم میخوابم اخه تختم تموم میشه ها.

(این ها رو از کجا میاری میگی؟؟؟؟؟)

شیرین گفت:یادت نیست بچگیها چقد دلمون میخواست وقتی خاله ها یا داییها بودن کنارشون بخوابیم.

پ.ن:دیشب تو که اتاق کناری خوابیدی ولی من فک میکردم تو خییلیی از من دوری و تا تقریب سپیده دم نتونستم بخوابم.

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 / 6 / 1392 ] [ 0:16 AM ] [ شکوفه گیلاس ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد